تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا - دو برادر

رئالیسم معنا گرا

دو برادر

دو برادر نشسته در کنار هم در فکر فرو رفته بودند.برادر کوچکتر با لبخندی عجیب ، و دیگری با صورتی گرفته و ناراحت.

 

برادر بزرگتر در فکر خیلی چیز ها بود – شاید همه چیز – او به همه ی چیز هایی که در زندگی اش با آن ها رابطه داشت و همه ی چیز هایی که ممکن بود رابطه داشته باشد فکر می کرد.

نمی دانم چرا از این فکر ها این گونه گرفته بود ، شاید از زندگی اش لذتی نبرده بود.خودش هم نمی دانست. هیچ کس نمی دانست...

 

 در کنارش برادر کوچکتر همچنان لبخند عجیب و غیر قابل تعبیر خود را حفظ کرده بود.لبخندی که سال هاست تلاش می کنم ترجمه اش کنم.

هر چند طی این همه سال تفکر در مورد این شخص عجیب لا اقل این را فهمیدم که او هم مثل برادرش داشت به گذشته ی خودش فکر می کرد.اما این که لبخندش حاکی از خشنودیش از گذشته خود بوده یا چیز دیگری ، هرگز نفهمیدم.شاید هم لبخند مونالیزایی بود تا مرا برای همیشه در شک و تردید فرو برد.

 

بعد از مدتی دو دختر در دوردست نمایان شدند.دو برادر بدون هیچ توجهی به یکدیگر به سمت آن ها راه افتاند.

هر دو با اکراه راه می رفتد.

 

ؗ

 

دختر ها با فاصله ای حدود بیست متر در در برابر هم ایستاده بودند و با حالتی از انتظار به سمت برادر ها نگاه می کردند.دختری که انتظار برادر بزرگتر را می کشید پرسید : " به نظر تو کدومشون موفق می شه؟ "

- " بزرگتره ، کوچکه به اندازه کافی از زندگیش لذت برده. "

- " ولی به نظر من کوچیکتره ، چون بزرگه داره زندگی رو حروم می کنه. "

 

ؗ

 

دو برادر به دختر ها رسیدند و هر کس به سوی شاهد خود رفت و اسلحه را گرفت.سپس به سمت هم برگشتند...

+ نوشته شده در  2007/8/17ساعت 20:57  توسط eugene  |