تبليغاتX
رئالیسم معنا گرا - سوء ظن

رئالیسم معنا گرا

سوء ظن

در همان حال که داشت سلانه سلانه به سمت نا کجایی که فقط خودش می دانست کجاست می رفت ، به این فکر می کرد که چرا این کار را کرده.چرا این چنین خود را در دردسر انداخته.از خودش پرسید اگر زمان بر می گشت آیا کار دیگری می کرد؟ این فکر که اینکار را دوباره انجام می داد ، او را آرام کرد.گویی دنیا او را تبرئه کرده بود.

کم کم دغدغه های وجدانی جای خود را به ترس های مادی می داد."اگر کسی بفهمد چه؟ آیا کسی شاهد نبود؟"به خودش سر کوفت می زد که چرا ایننین پریشان خاطر آن جا را ترک کرده بود؟ جهت حرکتش را عوض کرد و به سمت همان جا برگشت.دست چپش را بالا آورد.با تعجب خط بزرگی را که نشانه ی تیزی دشنه بود غرق در خون روی دستش دید.

نمی دانست چرا تا بحال متوجه این زخم نشده است.همان طور که نگاهش به دستش بود صدایی مملو از ترس و شادی شنید : " خودش است جناب سروان.خودش است "

سرش را لرزان بالا آورد.درست روبرویش یک ماشین پلیس ایستاده بود.نگاهی به پشت سرش کرد ، باز هم پلیس.

در فاصله ای که سرش را بر می گرداند این فکر در مغزش پدیدار شد.شاید اگر وقتی داشت از این سرعت تعجب می کرد.

آن صدا هم چنان می گفت : " جناب سروان این مرد آنجا بود "

با تحکم جلو رفت و در پاسخ به سوال سروان گفت:

" مرد بود.چهار شانه با قد کوتاه ، صورتش را ندیدم.لباسی متمایل به آبی به تن داشت.به محض این که حضورم را پشت سرش احساس کرد برگشت ، ضربه اش را زد و فرار کرد." دستش را نشان سروان می داد.

"رفتم پلیس را خبر کنم کسی نبود ف برای همین برگشتم"

سروان گفت : "آیا نیازی به آمبولانس ندارید؟" "نه خودم میروم درمانگاه نزدیک است" و سپس روی پله ی جلوی خانه نشست.

شکی عجیب او را در بر گرفته بود.

در حالی که به پشت سروان خیره شده بود و از بالای قد کوتاه او پنجره ی خانه ی رو برو را می دید به خود می گفت : " آیا سرعت به وجود آمدن این داستان در ذهنش دلیلی بر واقعیت آن نبود؟ "

+ نوشته شده در  2007/8/8ساعت 3:54  توسط eugene  |