دوای درد لاعلاج ........
و هیچ چیز در مقابل این نظم عجیب پیروز نشده بود.باد ، باران ، برف ، توفان ... حتا زلزله.مانند دردی بی علاج در مقابل هر قدرتی ، برتری قدرت خود را ثابت کرده بود.
نظم عجیبی بود.
آن روز پسرک سر ساعت معین در مکان معین دست دختر را گرفت و شروع به صحبت کردند. که تنها قسمت نا معین گردششان صحبتشان بود.توجه پسر به اطراف جمع شده بود.به خودش می گفت چرا مردم اینگونه نگاه می کنند.فکر کرد که حتما لباسش مشکلی دارد.چیزی نگفت زیر نگاه سنگین مردم صحبتش را ادامه می داد و می رفت.در خیابانی آینه ای دید.فکر این که نظم قوی هر روزه را به هم بزند او را می ترساند.
آخر دلش را به دریا زد به آینه رسیدند برگشت و در آینه نگاه کرد. ناگهان زبانش بند آمد.کسی در کنار او نبود. او دست هیچ کس را گرفته و با خود به گردش آورده بود.
آیا این تاوان به هم ریختن این نظم بود؟
آیا اصلا از همان روز اول این دختر وجود داشت؟
آخر چه چیزی این نظم خارق الهاده قوی را شکست داده بود؟
دوای این درد لاعلاج چه بود؟
