هزار بار به همه گفته ام که این احمق فقط حرف چرت می زند و هر دفعه هیچ کس باورش نشده است؛ و هر دفعه فکر کرده ام که اشتباه می کنم و بعد دوباره به همان نتیجه رسیده ام، مثل همین الآن.
آخر اگر کمی در لفافه حرف می زد دفاع بقیه از او طبیعی به نظر می رسید، اما حرف هایش به صورت مشخصی احمقانه است، چرت است.
به نظر من همه مثل خود من چرت بودن حرف های این احمق را قبول دارند اما در مقابل بقیه از آن دفاع می کنند، حتی خود من هم همین کار را می کنم. بقیه را نمی دانم اما من خودم هدفم از این کار این است که موضوع را به خودم بقبولانم.
با این حال حتی خودم هم، که بین اطرافیانم، صریح تر از همه راجع به چرت بودن حرف های این احمق حرف می زنم، گاهی اوقات که در خلوت، عمیقانه به این موضوع فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید خیلی هم حرف هایش احمقانه نباشد.
در هر حال با این روالی که طی می شود - جدا از گفته ی معروف : " حتی هر حرف چرتی هم حکمتی در پشت خود دارد " - به نظر می رسد گفته های او خیلی هم چرت نیستند، بله، هیچکدام از حرف های او چرت نیستند!
+ نوشته شده در
2008/7/28ساعت 1:5  توسط eugene
|
پیش نوشت : آثار هرکس نه نشان دهنده ی تغییرات زندگی او بلکه یکسره خود زندگی اوست. مسلما پریشان حالی ِ وبلاگ من نیز دلیلی جز پریشان حالی و بلاتکلیفی من در سیل عجیب و غریب تغییرات، مشکلات و تازه های دوره های مختلف زندگی است که برای من همه ی این دوره های مختلف همزمان شده اند. نویسنده ی وبلاگی با تعداد خوانندگان قابل چشمپوشی! شاید نوشته هایش تنها برای تخلیه ی انباشته ی درون ذهنش باشد! پس چه فرقی می کند که داستان بنویسی یا مینیمال!
***********
کیف را داد و گفت : "فکر کنم به من مظنون شده اند، باید کاری کنم" افسر آمریکایی گفت : "شما متخصص هستید، این ها را که من نباید بدانم" جاسوس خنده اش گرفت، چند هفته پیش هم سرهنگ ژاپنی دقیقا همین جواب را به او داده بود. گفت : "می دانم، خواستم در جریان باشید."
*
مدت زیادی بود که کارش همین بود. به طرز باور نکردنی ای به نظر می رسید که هر دو طرف - هم آمریکا و هم ژاپن - می دانند چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است اما این پذیرفتنی نبود، شاید ژاپن ضعیف بود و حاضر به پذیرش این موضوع، اما آمریکا چرا کاری نمی کرد؟ هر چه بود سحری در کار این جاسوس بود، شاید هم هیچ چیز نمی دانست و همه چیز به صورت شانسی اتفاق افتاده بود، اما به نظر من جاسوس همه چیز را به خوبی زیر نظر داشت.
*
افسر ژاپنی گفت : " بعد از این همه مدت همه اش همین؟ " جاسوس به یاد چند هفته پیش افتاد که سرهنگ آمریکایی به او گفت بود : " واقعا خیلی خوب کار می کنی، تا حالا کسی که مثل تو حرفه ای باشه با من کار نکرده بود " قیافه ای اسرار آمیز به خود گرفت، شاید عذاب وجدان گرفته بود، شاید هم در دل افسر ژاپنی را ریشخند می کرد.
**
در هر صورت شاید بی گناه ترین فرد این ماجرا همین جاسوس بوده باشد، همین جاسوس دو طرفه. بعد از همه ی این اتفاقات آیا می توان گفت تقصیر جاسوس بوده که بمب های اتمی ِ سرهنگ آمریکایی مردم ِ افسر ژاپنی را با خاک یکی کردند؟ نه جدا، آیا می توان گفت؟
این داستان هیچگونه سندیت تاریخی ندارد!!!
+ نوشته شده در
2008/7/26ساعت 16:4  توسط eugene
|
امروز روزی است که اعتراف خواهم کرد
اعترافی بس سترگ
سخنی که حتی از در خفا نوشتنش می هراسم
امروز روزی است که اعتراف خواهم کرد
شکنجه گاهی آماده
و شکنجه گری به غایت دانا
شکنجه ای طاقت فرسا
و رازی جانگداز
آری، امروز روزی است که اعتراف خواهم کرد
تقدم ِ ذاتی، حرکت ِ جوهری
مفهوم ها چه پیچیده در هم می پیچند
به راستی چه کسی می داند که ما
"که ایم و به چه کاریم؟ "
دنیایی آنقدر بزرگ
که ما در برابر آن هیچیم،
ساخته شده از ذراتی آنقدر کوچک
که در برابر ما هیچند
زمانی از ازل به ابد
و عمری همچون چشم بر هم زدن
پس ما چکاره ایم؟
در تقاطع ِ ریز و درشت
در ظلمت ِ ناتمام ِ یک پلک زدن
نکند ما دبیرانی باشیم
نویسندگانی اجیر ِ ارباب
تا هر یک حرفی به آخر تنها داستان ِ زیبا بیفزاییم
شاید بازیچه ای باشیم در دست ِ طفلی
به راستی که نمی دانیم
"که ایم و از کجاییم"
شکنجه ی سخت ِ تن
در دادگاه ِ خود
امروز روزی است که اعتراف خواهم کرد
اعترافی بس سترگ
که "که ایم و کجاییم"
آری امروز اعتراف خواهم کرد
نیمی گله مند ِ آمدن
نیمی ناامید ِ رفتن
این منم یا ماییم؟
تقسیم شده به دو نیمه ی متضاد
چرخشی گم
در میان ِ "نمی دانم" و "نمی توانم"
می ارزد آیا؟
چنین ناامیدانه به مقتل رفتنی را!
از تو می پرسم
پیش از آنکه به جرم خود اعتراف کنم
از تو می پرسم
می پرسم "که ای"
و "کجایی"
از تو می پرسم "به چه کاری؟"
پیش از آنکه به جرم خود اعتراف کنم
[چند لحظه ی دیگر تحمل]
شاید جواب دهی!!
اما چه کسی است شکنجه گاهی چنین آرمانی
دوام آورد؟
پس اعتراف می کنم
که چگونه به ناامیدی ِ خالص
امید بسته ام!
امروز، راز ِ ازلی را
برای شکنجه گر ِ ابدی فاش می کنم
امروز، راز ِ بزرگ را
برای خودم فاش می کنم
امروز روزی است
که اعتراف می کنم : "دوستت دارم"
پ ن : دوستان لطفا کاملا رمانتیک به قضیه نگاه نکنید
+ نوشته شده در
2008/7/17ساعت 1:59  توسط eugene
|
نغمه
به ياد ياران هميشه زنده
فرياد ِ عشقي تلخ
در هياهوي سكوت
شبنهادان
ملتمس ِ نجوايي كوچك كه از گلوي پرفرياد ِ تو خارج شود
*
در فاصلهي دو تيغهي شلاق و شمشير
شيرينيي ِ فرياد كردن ِ عشقي تلخ
در هياهوي سكوت
شادترين آغاز براي تلخترين پايان
۱۷/۴/۱۳۸۷
+ نوشته شده در
2008/7/7ساعت 10:19  توسط eugene
|
امروز که بعد از مدت ها آمده بودم خانه ی مادر بزرگم، از دیدنم تعجب کرده بود. برگشت و به من گفت : " چه عجب آقا فرداد؟ ازین طرفا اومدی؟ مدتی بود پیدات نشده بود... " من هم گفتم : " از خونه م فرار کردم اومدم پیشت ایندفعه، این امید همش منو اذیت می کنه " گفت : " امید؟ ... واللا من که هر وقت چیزی از امید شنیدم تعریفش بوده؟ آخه امید که تا حالا کسی رو اذیت نکرده بود. " با احساس بدی گفتم : " این امید که ... اون امید " گفت : "چه فرقی می کنه مادر، حالا مگه چی شده؟ " گفتم : " چی کار نکرده؟ تمام برنامه هام رو به هم زده، یه تصمیم درس نمی تونم بگیرم. هر وقت تصمیم می گیرم یه کاری کنم امید خرابش می کنه... اصلا انگار منو سر کار گذاشته... " مادربزرگم پیرانه حرفم رو قطع کرد : " سر کار گذاشته یعنی چی؟ این اصطلاحاتونو موقعی که با من حرف می زنی استفاده نکن... " منم گفتم : "مادر دوباره این بحث رو باز نکن، با اینا بهتر می شه حرف رو فهمید! " مادر بزرگم گفت : " من که این اصطلاحارو نمی فهمم. کی می خواد حرفتو بهتر بفهمه؟ دیوارا؟ " زیرلبی و با صدای آرام به طوری که مادر بزرگ به سختی توانست بشنود گفتم : " نمی دونم ... لابد دیوارا " بعد صدامو بلند کردم و گفتم : " اصلا ول کن این حرفارو، من دیگه رفتم، خدافظ "
+ نوشته شده در
2008/4/3ساعت 1:3  توسط eugene
|
پیش نوشت : مدتیه ( ۲ ماهی می شه ) با چندتا از رفقای گرامی در حال ساختن فیلم هستیم.
دو سکانس اول فیلمنامه رو اینجا گذاشتم لطفا بخونید نظر بدید ( در این مورد که اصلا بقیه اش رو نگا می کردید یا نه )
توضیحات : نوشته های ایتالیکمنظر را توصیف می کنند، نوشته های بلد نام سکانس را و نوشته های بلد با فونت تاهما که بین دوتا [دی] قرار دارن دیالوگ هستن
بچه های اعماق
سکانس I
منظر : اتاق کوچکی با وسایلی معمولی یک دفتر اداری. مددکار اجتماعی پشت میز و محمد روبروی او روی صندلی نشسته است.
مددکار شروع به حرف زدن می کند و از محمد سوال می پرسد. همزمان تیتراژ شروع می شود، هیچ صدایی از صحنه پخش نمی شود، صدای دادستان حکم اعدام محمد را قراثت می کند. تیتراژ و صحبت ها همزمان با هم قطع می شوند. صحنه فید می شود.
سکانس II
منظر : پایانه ی اتوبوس درون شهری، بسیار خلوت است. بر روی دو صندلی میانی یکی از ردیف های 4 تایی صندلی، فرزاد و حسن نشسته اند.
محمد بدون توجه می آید و کنار فرزاد می نشیند. عرق کرده و لباس هایش خاکی است. با سرگردانی به اطراف نگاه می کند و بعد سرش از پشت به دیوار تکیه می دهد تا خستگی در کند. فرزاد که از بوی بدن او ناراحت شده بر می گردد چیزی بگوید اما دهانش باز می ماند، به طرف حسن بر می گردد و آهسته با اشاره ی کوچکی به محمد او را به سمت صندلی خالی هل می دهد، سپس خودش میرود و بر جای خالی حسن می نشیند. محمد با تعجب و با خستگی نگاهی به آن ها می کند، جریان را نمی فهمد، دوباره سرش را به دیوار تکیه می دهد. بعد از مدتی اتوبوس می آید. فرزاد و حسن بلند می شوند و به طرف اتوبوس می روند. حسن نگاه دوستانه ای به محمد می کند، اما محمد متوجه نمی شود. در همان حین محمد بلند می شود و به طرف اتوبوس می رود. با بی حواسی به فرزاد می خورد. فرزاد با عصبانیت به سمت او بر می گردد.
[دی] فرزاد : آخه چرا اینقد دلتون می خواد فحش بخورین؟ هر چی می خوام هیچی بهت نگم نمی ذاری...[دی]
سعی می کند چیز دیگری نگوید ولی دوباره عصبانی می شود
[دی] فرزاد : اصلا شماها آدم نیستین، اگه همونجا بوی گندتو تحمل نکرده بودم حالا نمی اومدی کثافتتو بمالی به من [دی]
فرزاد می رود، محمد که گویی تازه از خواب بیدار شده بعد از کمی مکث به دنبال او می رود.
+ نوشته شده در
2008/3/26ساعت 15:23  توسط eugene
|
سلام
بعد از مدتی مدید قصد دارم دوباره شروع به آپ کردن وبلاگ کنم. تلاش خودم رو می کنم که مطالبم داستان نباشه ولی اگه داستان پروندم هم دیگه پروندم.
نتیجه منطقی : تو این مدت به این دلیل که از داستان نوشتن خودم خوشم نمی اومده آپ نمی کردم.
نتیجه ی سیاسی : تفکر انسان رشد می کنه
نتیجه ی من : حالم از این مسخره بازیا که همه در میارن به هم می خوره، نتیجه ی فلان نتیجه ی بهمان، جمع کنید بابا بساطتون رو
+ نوشته شده در
2008/3/25ساعت 22:1  توسط eugene
|
متعجب نشید که چرا مقاله رو تو بلاگ داستان هام زدم! از اونجایی که خودم ترجمه کرده بودم به عنوان اثر ادبی خودم بود. ( پست زیری رو می گم )
+ نوشته شده در
2007/12/4ساعت 19:9  توسط eugene
طولانیه برین تو ادامه بخونین... اگر دلتون خواست. اگرم نخواست نرین.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/10/11ساعت 10:31  توسط eugene
|
دیگر به سنی رسیده بودم که دنبال شغلی بروم و زندگی ام را سر سامان ببخشم. همه ی افراد دور و برم شغلی پیدا کرده بودند و به زندگی اشان می رسیدند ، اما من هیچ کششی نسبت به شاغل شدن در خودم حس نمی کردم. گویی قبل از استخدام بازنشسته شده بودم. مردمی را می دیدم که ۳۰ سال کار می کردند و بازنشسته می شدند. اما این روند را درک نمی کردم ، هضم نمی کردم. مدت ها بود که برای خودم در خیابان های شهر می چرخیدم و می چرخیدم ف هر چند به دنبال شغلی نبودم... بی شغلی خودم را پذیرفته بودم.
همه چیز همین طور می گذشت تا آن آگهی را دیدم ، آن آگهی عجیب و غریب را که نوشته بود : " تنها یک هفته کار کافی است تا بهترین دوران بازنشستگی را داشته باشید" و در مورد شغلی عجیب توضیح داده بود. از سنگ بزرگی نوشته بود که سال های متمادی است در حرکت است ، حرکتی که آن موقع انرژی اش را باقی مانده ی زور افراد بازنشسته شده تامین می کرد و این آگهی من را به ادامه ی کار آن ها تشویق می کرد... رویای یک هفته کار ، آن هم این چنین لذت بخش من را به وجد آورده بود.
مدتی را به مرور خاطرات گذشتگان گذراندم ، خاطرات بازنشستگان. بازنشستگانی که اسم همه ی آنها بر روی این سنگ حک شده بود. از آن خاطرات چیز های زیادی فهمیدم از جمله آن که نزدیکی این شغل به بی شغلی و لذت بخش بودن خارق العاده و خارج از فهم این شغل مرا به سمت آن حرکت می داد.
تنها چیزی که من را آزار می داد این بود که آیا من ، می توانستم سرعت این سنگ را که در آستانه ی توقف بود به اندازه ی محسوسی افزایش دهم؟ جوابش مشخص بود.
...
در حالی که آگهی و دفترچه های خاطرات را در دست داشتم به راه افتادم
***
سال ها بعد ، او با دسته ای از دوستانش یک هفته از عمرشان را صرف حرکت دادن این سنگ کردند. و هر چند او هیچوقت نفهمید مقصد این سنگ کجاست اما حد اکثر تلاش خود را برای رساندن آن به مقصود کرد.
و همانطور که نزدیکترین دوستش می گفت ، وقتی داشتند اسمش را بر روی آن سنگ حک می کردند، هیچوقت مثل مردم از پایان یافتن شغلش افسوس نخورد ، شاید تنها مایه ی افسوسش در آن لحظه ی جاودان ، این بود که چرا ۱ نفر ، ۲۰۰ نفر دیگر ، چرا هزار نفر دیگر پیدا نمی شود تا این تکه سنگ کوچک را ، در راه مقصد به مقصود برساند.
+ نوشته شده در
2007/10/9ساعت 17:10  توسط eugene
|
وارد داروخانه شدم ، مثل همیشه استامینوفن کدئین می خواستم.چیزی که راه چاره ی سردردهایم بود.فروشنده گفت:"استامینوفن آمریکایی داریم ، بدهم؟" دو بسته گرفتم و به خانه رفتم.خانه مثل همیشه سوت و کور بود ، بیشتر به یک خوابگاه شبیه بود تا خانه – هم در ظاهر و هم در استفاده.
درد همیشگی آمد ، دیگر به سردرد عادت کرده بودم.آرام رفتم و یک قرص خوردم ، استامینوفن شدیدترین سردردهایم را خوب کرده بود ، سردردی که به ضرب یک هفته قرص و آمپول خوب نشده بود ، با یک قرص استامینوفن ساکت شد.
منتظر بودم تا قرص عمل کند ، عجیب این بود که سردردم شدیدتر می شد.نیم ساعتی می شد که قرص را خورده بودم.به سمت یخچال رفتم و یک قرص دیگر خوردم ، توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم ، فقط به انتظار خوب شدن سردردم نشسته بودم.نیم ساعت دیگر گذشت و سردردم شدیدتر و شدیدتر شد.
دو ساعت دیگر – با چهار قرص دیگر – گذشت.با اینهمه تجربه در سردرد ، هرگز سردردی به این شدت را تجربه نکرده بود.سرش داغ شده بود.با تمام قدرتش تلاش می کرد بفهمد که مشکل از او بوده یا از متفاوت بودن قرص ها ، وقتی دید نمی تواند بفهمد ، افتاد و به انتظار مرگی نشست که تا ساعاتی بعد سر می رسید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/9/26ساعت 19:45  توسط eugene
|
صبح که بیدار شدم تمام خانه به هم ریخته بود.هیچ چیزم را نبرده بودم ، حتی پول هایم را کهپ دم دستشان گذاشته بودم.می دانستند دست من است.معلوم بود کل خانه را گشته بودند ، دوباره.تمام کمد ها را بیرون ریخته بودند.اما اگر هر شب هم می آمدند پیدایش نمیکردند.اگر پیش من بود برای این بود که می دانست پیش من باشد پیدایش نمی- کنند.
پلیس دم در بود.حتما همسایه ها به پلیس خبر داده بودند ، امشب سومین شب متوالی بود که دزدها به خانه ام می ریختند.
...
رئیس پلیس داشت با من صحبت می کرد.می خواست به من بقبولاند که برای خانه ام نگهبان بگذارم ، می گفت برایم خطر جانی دارد.من فقط می فهمیدم که او هم به دنبال همان چیز است ، فکرم جای دیگری بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/9/25ساعت 18:56  توسط eugene
|
+ نوشته شده در
2007/9/22ساعت 22:9  توسط eugene
|
با این که سال هل تمرین کرده بود در هیچ مسابقه ای اول نشده بود.هر بار آخرین لحظات خسته می شد ، نفسش پس می رفت و نمی توانست ادامه بدهد.نمی دانست چرا دیگر دونده ها اینطور نمی شوند.بار دیده بود که دونده ای از اول جلو می افتد و تا خط پایان کم نمی آورد.گویی بین تمام دونده های دنیا فقط او اینطوری بود.نمی دانست چه کند.
ولی خیلی امیدوار بود.به مسابقه ی بعدی امید داشت.
دفعه ی قبل تا آخر دوام آورده بود ، تنها چند قدم دیگر نیاز داشت تا مسابقه را ببرد، اما شخصی از بین تماشاگران – به دلیلی نا معلوم – به درون پیست دوید و او را به زمین انداخت.گویی او حق بردن نداشت.این فکر که یچ راهی برای بردن نیست اعصابش را آزرده می کرد.
ولی او خیلی امیدوار بود ، به مسابقه ای که پیش رو داشت.
+ نوشته شده در
2007/9/2ساعت 23:32  توسط eugene
|
مدت هاست که انتظار می کشم ، انتظاری که گویی تمامی ندارد.سال هاست که آرام آرام با عقربه ثانیه شمار ساعت چرخیده ام . تک تک دقایق را شمارده ام.اما این انتظار خیال اتمام ندارد.دیگر با من آمیخته شده ، گویی می خواهد
من را بیرون کند و موجودی از انتظار تشکیل دهد.اما من ، سمج و سرسخت ثانیه ها را تا بینهایت می شمارم ، به امید پایان انتظار.
امید...
امید چیز کثیفی است.امید ، تنها ، مدت زمان بدبختی ها را بیشتر می کند. و ای کاش امید من خاموش می شد تا آرام و راحت ، ساعتم را در آب بیندازم و سر بر زمین بگذارم.که زندگی بدون امید ، بدون ساعت و بدون بودن لذت بخش تر است.
دقیقه ای دیگر می گذرد. می شمارم و همراه با عقربه ی ثانیه شمار می چرخم...
انتظار همچنان در من است.آخر انتظار چه را می کشم؟ دیگر از یادم رفته.شاید اکنون در انتظار روزی هستم که امیدم پایان یابد ؛ و چخ جالب که امید از انتظار سرچشمه می گیرد.
"انتظار اتمام امید" حماقت است.
دقیقه ای دیگر می گذرد.همچنان می چرخم...
می چرخم به انتظار پایان انتظار ، به انتظار پایان وجود ، پایان خویشتن ، پایان بودن.
و همچنان می چرخم.
دقیقه ای دیگر می گذرد.
+ نوشته شده در
2007/9/2ساعت 16:20  توسط eugene
|
پیش می رفت ، مانند هر کس دیگری بر خط راست زندگی خود پیش می رفت تا اینکه چیزی او را به انحراف کشاند. انحراف از روزمرگی ، و اینگونه جاهای جدیدی در صفحه ی زندگی اش کشف کرد. قسمت هایی غیر از خط راست روزمرگی.حیف که نفهمید مسیرش به سوی طلسمی مرگبار است و گرفتارش شد.تلاش زیادی کرد که از دست این طلسم عجیب الخلقه نجات پیدا کند ولی نمی شد.طلسمی جدید پیش روی خود دید و با سر در آن فرو رفت.شاید از ناامیدی اش بود ولی اینبار هم مثل قبل اشتباه حدس زده بود.او درمان شد.هرچند هنوز باقیمانده های طلسم در او مانده است.
قطرات شبنم اند این باقیمانده ها.
+ نوشته شده در
2007/9/2ساعت 2:45  توسط eugene
|
پسری بود مثل پسر های دیگر.هر روز از کنارم رد می شد ، و هر روز برق عشق بیشتر در چشمانش پیدا بود.می دانستم دوستم دارد ، اما به من نمی گفت. من هم دلیلی پیدا نمی کردم که علاقه ای به او داشته باشم.تنها به دلیلی نامعلوم انتظار روزی را می کشیدم که حرف دلش را به من بگوید.
آن روز مثل همیشه به طرف هم در حرکت بودیم ، به چند قدمی اش که رسیدم ایستاد و آرام گفت :" آیا می توانم شما را جای دیگری ببینم؟ " چیز عجیبی در صدایش بود ، گویی جادو شده بودم.جواب دادم :" امشب ساعت هفت داخل پارک. " و مثل همیشه به راهمان ادامه دادیم.
ᡬ
آنشب هم زمان سر قرار رسیدیم.به آرامی سلام کرد ، به جای جواب دستش را در دستم گرفتم – بدون اینکه بدانم چرا این کار را می کنم.راه افتادیم.
در راه در مورد چیزهای زیادی حرف زد ، بر خلاف ظاهرش آدم عجیبی بود. کم کم داشتم می ترسیدم – نه از پسری که همراهم بود – از احساس عجیبی که نسبت به او داشتم.
دنبال بهانه ای می گشتم.دستش را رها کردم ، به سمت من بر گشت.نگاهش را در چشم های درشتش می دیدم. گفتم : " خوابم می آید."جواب داد :" می خواهی بروی؟ " گفتم :" نه! می خواهم همینجا پیش تو بخوابم." و فهمیدم که عاشق شده ام.
گویی او هم فهمیده بود.دست مرا گرفت و به سمت یک نیمکت رفتیم ؛ نشست. من هم نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. دستش را دور شانه هایم حلقه کرده بود و برایم لالایی می خواند :
"آرام بگیر ، ای دوست من
بخواب
غم هایت را روی شانه ام بگذار
آرام بخواب
تا روحت ، راحت پرواز کند.
بخواب ،
تا یگانه رویای زندگی ام ،
در خواب معصومانه ات
به "واقعیت" بپیوندد.
شاید ناممکن خوشبختیمان ،
ناممکن سرنوشت دلخواهمان ،
در خواب هایت ممکن شود.
عشق من ،
زشتی این دنیا را
- در زیبایی ناممکن هایش-
باور کن."
روحم آرام به پرواز در آمد.
ᦥ
دو ساعت بعد ، منتظر بودم پدرم تعهد را امضا کند و من را از بازداشتگاه بیرون بیاورد.
+ نوشته شده در
2007/9/1ساعت 0:31  توسط eugene
|
"یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره ای بزرگ تبدیل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش افتاده بود؛ و اگر سر را کمی بالا می گرفت، شکم برآمده و قهوه ای رنگ خود را می دید که لایه هایی از پوست خشکیده و کمانی شکل، آن را به چند قسمت تقسیم می کرد." ۱
او مسخ شده بود.با خودش فکر می کرد اکنون چه باید بکند.صدای دیگران را می شنید که مثل هر روز صبح برای روز جدید آماده می شوند و به کار های خود می پردازند.خواست کسی را صدا بزند اما ترسید، آرام آرام با خودش حرف می زد؛ خش خش صدای جیغ مانندش، گوش خودش را هم اذیت می کرد. قدرت تکلم انسانی خود را از دست داده بود اما حرف های دیگر اعضای خانواده - که صدای صحبت کردنشان از بیرون می آمد را می شنید و درک می کرد. با ناراحتی به خود می گفت چرا باید فقط خودم حرف های خودم را بفهمم؟ آیا این بزرگترین ظلمی نیست که می توان در حق کسی کرد؟
می دانست نمی تواند به بقیه حالی کند که تفکر او در امان مانده و تنها ظاهرش عوض شده و این موضوع اعصابش را خراب می کرد، به چند ساعت دیگر فکر می کرد که صحبت دیگران را در مورد ظاهر چندش آور خودش می شنید اما نمی توانست جوابی بدهد.
خواست طبق عادت در اتاقش قدم بزند اما می ترسید به این پاهای نحیف و شکننده اعتماد کند، به سختی و با ترس و لرز از تختخواب پایین آمد. از این که پاهایش به راحتی وزنش را تحمل می کردند تعجب کرده بود.شروع کرد به راه رفتن ، پشت سر خودش رد پایی از کثافت به جا می گذاشت، مایعی سخت چندش آور از بدنش به روی زمین می چکید. با انزجار به سمت تختخوابش بر گشت ، لکه ای بزرگ و قهوه ای رنگ بر روی آن به جا مانده بود.
می دانست خانواده اش - دیر یا زود - بالاخره می فهمند، با این حال نمی توانست خودش را راضی کند و از اتاقش بیرون برود؛ صدای کسی از بیرون او را به صرف صبحانه دعوت می کرد. دل را به دریا زد و به سمت دراتاق راه افتاد. در را آرام باز کرد، و با دیدن سه حشره که داشتند صبحانه می خوردند فهمید چقدر همه چیز عادیست، فقط مانده بود که چرا این حقیقت را تازه می فهمد...۲
۱ اولین بند داستان مسخ ، فرانتس کافکا
۲ این نوشته به عنوانِ ادامه،انشعاب یا پوششی بر داستان مسخ نیست.همچنین بعد فکری این داستان بر خلاف بعد ظاهری ، کاملا با داستان یاد شده متفاوت است.
+ نوشته شده در
2007/8/28ساعت 11:24  توسط eugene
|
او خوشحال بود و این خیلی عجیب به نظر می رسید ، کم پیش آمده بود او را خوشحال ببینم.
آن روز کار های زیادی داشت که انجام نشده بود ، سراغ هر کدام رفته بود به در بسته خورده بود ، تنها وقتش تلف شده بود.با این حال عجیب بود که امروز خوشحال بود.
▌
مات و مبهوت استاده کنار چیزی ، نمی دانست با این وجد عظیمی که وجودش را فرا گرفته بود چه کند.
نه راه فراری داشت نه جای قراری نه نای تکراری ، فقط فکر می کرد.به این فکر می کرد که این شادی اش در آینده چه مشکلات عدیده ای برای او ایجاد خواهد کرد.
▌
دو ساعت بعد او به دنبال فراهم کردن وسیله ای بود که زجر آینده اش را بیشتر کند.
+ نوشته شده در
2007/8/24ساعت 23:9  توسط eugene
|
می گویند راه ورودی بهشت در غاری در کنار یک دهکده قرار دارد ، و ماری عظیم الجثه نگهبان آن است. ماری که تا کنون از ورود هر موجود زنده ای به این غار جلوگیری کرده است.
در راه ورود به این دهکده موانع زیادی وجود دارد به طوری که ورود به آن یا خروج از آن غیر ممکن شده است و احتمالا در آینده هم ممکن نخواهد شد.
شاید به همین دلیل است که مردم این دهکده بدوی هستند و مثل انسان های اولیه زندگی می کنند.
عجیب این است که از وجود این راه اطلاع دارند.
○
اما در این بین ، من خیلی خوشبخت و خوشحالم که حسرت این راه بر دلم مانده نه نیش مار در تنم
+ نوشته شده در
2007/8/20ساعت 1:32  توسط eugene
|
دو برادر نشسته در کنار هم در فکر فرو رفته بودند.برادر کوچکتر با لبخندی عجیب ، و دیگری با صورتی گرفته و ناراحت.
برادر بزرگتر در فکر خیلی چیز ها بود – شاید همه چیز – او به همه ی چیز هایی که در زندگی اش با آن ها رابطه داشت و همه ی چیز هایی که ممکن بود رابطه داشته باشد فکر می کرد.
نمی دانم چرا از این فکر ها این گونه گرفته بود ، شاید از زندگی اش لذتی نبرده بود.خودش هم نمی دانست. هیچ کس نمی دانست...
در کنارش برادر کوچکتر همچنان لبخند عجیب و غیر قابل تعبیر خود را حفظ کرده بود.لبخندی که سال هاست تلاش می کنم ترجمه اش کنم.
هر چند طی این همه سال تفکر در مورد این شخص عجیب لا اقل این را فهمیدم که او هم مثل برادرش داشت به گذشته ی خودش فکر می کرد.اما این که لبخندش حاکی از خشنودیش از گذشته خود بوده یا چیز دیگری ، هرگز نفهمیدم.شاید هم لبخند مونالیزایی بود تا مرا برای همیشه در شک و تردید فرو برد.
بعد از مدتی دو دختر در دوردست نمایان شدند.دو برادر بدون هیچ توجهی به یکدیگر به سمت آن ها راه افتاند.
هر دو با اکراه راه می رفتد.
ؗ
دختر ها با فاصله ای حدود بیست متر در در برابر هم ایستاده بودند و با حالتی از انتظار به سمت برادر ها نگاه می کردند.دختری که انتظار برادر بزرگتر را می کشید پرسید : " به نظر تو کدومشون موفق می شه؟ "
- " بزرگتره ، کوچکه به اندازه کافی از زندگیش لذت برده. "
- " ولی به نظر من کوچیکتره ، چون بزرگه داره زندگی رو حروم می کنه. "
ؗ
دو برادر به دختر ها رسیدند و هر کس به سوی شاهد خود رفت و اسلحه را گرفت.سپس به سمت هم برگشتند...
+ نوشته شده در
2007/8/17ساعت 20:57  توسط eugene
|
تا بحال آنسوی این پرده عجیب را ندیده ام. پرده ای که این گونه با ناز و ادا با باد می لرزد ، این گونه با تردید گوشه های خود را کنار می زند.ولی هیچ وقت راز داری خود را از دست نمی دهد.
تا بحال آنسوی این پرده ی عجیب را ندیده ام ، چرایش را نمی دانم ولی دیگر اطمینان پیدا کرده ام کاری غیرممکن است.کاری غیرممکن و جذاب ، و این دو با هم یعنی زجر ...
این پرده بیش از هر چیزی مرا زجر داده.زجری بزرگ ، زجری که هر بار درگیر آن هستم و هیچ راهی برای فایق آمدن بر آن نیست.حتا در فیلم های تخیلی هالیوود نیز نمی توان راهی برای دیدن این پشت این پرده ی ضد نفوذ پیدا کرد.
هر بار که پیچ و تاب دلربایش را می بینم ، با تردید به سویش می روم و به خود می گویم آیا ممکن است این بار به مقصود برسم؟ در حالی که مطمئنم که این مقصود را مسیری نیست.
و هر بار قبل از کوچکترین تماسی با این پرده ی جادویی از خواب بیدار می شوم.
اینگونه ، هر شبِ من را ، زجری عظیم و بی پایان سرشار می کند.
تا بحال آنسوی این پرده عجیب را ندیده ام...
+ نوشته شده در
2007/8/13ساعت 2:42  توسط eugene
|
خیلی تلاش کرد تا بدست اومد و چقدر راحت از دستش رفت.مدت ها بود تلاش می کرد ، چقدر شکست و خواری تحمل کرد تا به اینجا رسید.حیف که لذت پیروزی را نچشیده فریب خورد.از گذشته ای دور ، از اشتباه روزگار در گذشته ی دور.اشتباهی که به راحتی از یاد ها رفته بود.باز هم روزگار....
نمی دانست چه کند این همه زحمت بیهوده را و چگونه این اشتباه را جبران کند.
و چه جالب که چگونه این اشتباه را به حماقت خودش نسبت می داد.شقاوت روزگار را حماقت خودش نامگذاشته بود.
+ نوشته شده در
2007/8/12ساعت 3:29  توسط eugene
|
در همان حال که داشت سلانه سلانه به سمت نا کجایی که فقط خودش می دانست کجاست می رفت ، به این فکر می کرد که چرا این کار را کرده.چرا این چنین خود را در دردسر انداخته.از خودش پرسید اگر زمان بر می گشت آیا کار دیگری می کرد؟ این فکر که اینکار را دوباره انجام می داد ، او را آرام کرد.گویی دنیا او را تبرئه کرده بود.
کم کم دغدغه های وجدانی جای خود را به ترس های مادی می داد."اگر کسی بفهمد چه؟ آیا کسی شاهد نبود؟"به خودش سر کوفت می زد که چرا ایننین پریشان خاطر آن جا را ترک کرده بود؟ جهت حرکتش را عوض کرد و به سمت همان جا برگشت.دست چپش را بالا آورد.با تعجب خط بزرگی را که نشانه ی تیزی دشنه بود غرق در خون روی دستش دید.
نمی دانست چرا تا بحال متوجه این زخم نشده است.همان طور که نگاهش به دستش بود صدایی مملو از ترس و شادی شنید : " خودش است جناب سروان.خودش است "
سرش را لرزان بالا آورد.درست روبرویش یک ماشین پلیس ایستاده بود.نگاهی به پشت سرش کرد ، باز هم پلیس.
در فاصله ای که سرش را بر می گرداند این فکر در مغزش پدیدار شد.شاید اگر وقتی داشت از این سرعت تعجب می کرد.
آن صدا هم چنان می گفت : " جناب سروان این مرد آنجا بود "
با تحکم جلو رفت و در پاسخ به سوال سروان گفت:
" مرد بود.چهار شانه با قد کوتاه ، صورتش را ندیدم.لباسی متمایل به آبی به تن داشت.به محض این که حضورم را پشت سرش احساس کرد برگشت ، ضربه اش را زد و فرار کرد." دستش را نشان سروان می داد.
"رفتم پلیس را خبر کنم کسی نبود ف برای همین برگشتم"
سروان گفت : "آیا نیازی به آمبولانس ندارید؟" "نه خودم میروم درمانگاه نزدیک است" و سپس روی پله ی جلوی خانه نشست.
شکی عجیب او را در بر گرفته بود.
در حالی که به پشت سروان خیره شده بود و از بالای قد کوتاه او پنجره ی خانه ی رو برو را می دید به خود می گفت : " آیا سرعت به وجود آمدن این داستان در ذهنش دلیلی بر واقعیت آن نبود؟ "
+ نوشته شده در
2007/8/8ساعت 3:54  توسط eugene
|
آن دو هر روز راس همان ساعت معین همدیگر را می دیدند.مدت ها بود که هر روز پسر راس همان ساعت معین دست دختر را می گرفت و به خیابان های معینی می رفتند و در مسیر معینی گردش می کردند. و در ساعت معینی از هم جدا می شدند.
و هیچ چیز در مقابل این نظم عجیب پیروز نشده بود.باد ، باران ، برف ، توفان ... حتا زلزله.مانند دردی بی علاج در مقابل هر قدرتی ، برتری قدرت خود را ثابت کرده بود.
نظم عجیبی بود.
آن روز پسرک سر ساعت معین در مکان معین دست دختر را گرفت و شروع به صحبت کردند. که تنها قسمت نا معین گردششان صحبتشان بود.توجه پسر به اطراف جمع شده بود.به خودش می گفت چرا مردم اینگونه نگاه می کنند.فکر کرد که حتما لباسش مشکلی دارد.چیزی نگفت زیر نگاه سنگین مردم صحبتش را ادامه می داد و می رفت.در خیابانی آینه ای دید.فکر این که نظم قوی هر روزه را به هم بزند او را می ترساند.
آخر دلش را به دریا زد به آینه رسیدند برگشت و در آینه نگاه کرد. ناگهان زبانش بند آمد.کسی در کنار او نبود. او دست هیچ کس را گرفته و با خود به گردش آورده بود.
آیا این تاوان به هم ریختن این نظم بود؟
آیا اصلا از همان روز اول این دختر وجود داشت؟
آخر چه چیزی این نظم خارق الهاده قوی را شکست داده بود؟
دوای این درد لاعلاج چه بود؟
+ نوشته شده در
2007/8/7ساعت 2:56  توسط eugene
|
تا به حال فکر کرده ای که چه می کنی؟چه به روز خودت می آوری؟
هر روز امیدوارانه بیدار میشوی و تا موعد معهود در خیالات خود غرق ( و شاید مفقود ) می شوی. و هر روز نا امید می شوی.
دیروز به خودت گفتی فردا ، و امروز نیز ، و فردا نیز خواهی گفت...
چرا یک خاطره - یک نشانه ، که باعث امید توست در مقابل چندین دلیل برای نا امیدی که روز به روز و دانه به دانه به آنها افزوده می شود هر بار پیروز از میدان خارج می شود؟ چرا اینگونه هر روز به جای رهانیدن خود از بند خیالات خربزه و خیار بهار ، دلیلی برای امیدواری بیشتر جستجو می کنی؟
آخر کدام بز را دیده ای که به بهاری رسیده باشد ، جز به صورت طعامی بر سفره ی دیگران.
+ نوشته شده در
2007/8/6ساعت 2:11  توسط eugene
|
جالب است! دوز و کلک روزگار چه پیچیده تو را می پیچاند.
همه ی هتفاق ها در یک روز افتاد.گونه بود که همه ی این ها با هم اتفاق افتاد؟ دست انسانی پشت ماجرا بود؟نه! امکانش نیست.این ها همه کار روزگار است.روزگار کثیف ، این چنین برنامه می ریزد تا خود را به کام تو تلخ کند.چیزی جز این نیست ، و اگر نه ، چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی وجود دارد که اتفاقات این گونه ، از پیش برنامه ریزی شده عمل کنند؟ برنامه ای بسیار پیچیده و تو در تو.
و ببینید چقدر سخت است بین میلیاردها انسان که ناراحتی هر یک باعث شادی دیگری است طوری برنامه ریزی کرد که که حتا یک نفر خوشحال نباشد.این کار چه کسیت جز روزگار؟
من ، کاملا این ها را می دانستم.ولی انسان انسان نمی تواند جلوی خودش را بگیرد.آخر این همه؟ با هم؟؟؟
+ نوشته شده در
2007/8/4ساعت 9:24  توسط eugene
|
پسرک ، در راه بود.از پیش دوستانش بر می گشت.به آنها غبطه می خورد.چرا خودش نمی توانست؟ آیا ممکن است قبل از اینکه بفهمد به وجود آمده اشتباهی انجام دهد؟ آخر او که گناهی نکرده بود.چه کار کرده بود که مجبور بود عمری را در این جهنم بگذراند؟
فکر می کرد و می آمد.هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید.آخرین اسلحه اش را چند روز پیش از این ماجرا به کار برده بود.هیچ فایده ای نداشت.
دلش برای کسی می سوخت.به خودش می گفت کاش می شد او را طوری ارشاد کرد ، هر چند خوشحال بود که تصمیم گیری توسط آدم نابابی انجام نمی شد.
نمی دانست چه می خواهد.تنها چیزی که می دانست این بود که به آن چیزی که می خواهد نرسیده ، در حالی که دوستانش را می دید که از آن چیزی ( که نمی دانست چیست ) اشباع شده اند. هر چه فکر می کرد به هیچ نتیجه ای نمی رسید...هنوز به خانه نرسیده بود.
در خیال فرو رفت.او قسمت زیادی از زندگی اش را ، در خیالاتش می گذراند.او همیشه مایه ای از تخیل با خود داشت و به جرئت می توان گفت هر کدام از اندیشه ها و اندیشیده هایش را ساعت ها در خیالش پرورانده و از آن ها داستان ها ساخته بود...
همراه با تخیلاتش به خانه رسید.
در خانه به این فکر می کرد که چرا فلان کار را انجام داده و چرا وقت خود را با بیرون رفتن تلف کرده. در حالی که می توانسته کار هایی بسیار مفیدتر انجام دهد.
و او ، فردای ان روز همان کارهای دیروز را تکرار خواهد کرد.
+ نوشته شده در
2007/7/31ساعت 0:23  توسط eugene
|
او می خواست دوستت بدارد - ولی بهتر دید که ارتباطی نباشد.
او می خواست تو را داشته باشد - ولی احساسش به او می گفت دست نگه دار.
او می خواست تو را بچشد - ولی لبهایت به سمی کشنده آلوده بود.
سم ِ تو.سمی که با سرعت در رگ های من می دود.
بر گرفته از alice cooper | poison | lyric
+ نوشته شده در
2007/7/30ساعت 9:1  توسط eugene
|
چهل ساعت بی وقفه گشتم تا پیدایش کردم.چهل ساعت تمام...و بعد از کلی مقدمه چینی و خواهش به او گفتم یک در خواست از تو دارم.قبل از اینکه درخواستم را به او بگویم رفتم و گفتم پنج دقیقه ی دیگر می آیم.
وقتی برگشتم رفته بود.
شاید هم قایم شده بود.
من که نمی دانم.
خیلی ها فکر می کنند گفتن نمی دانم لطف بزرگی است.و در جواب اینکه چرا فکر می کنند.سرشان را با نخوت بالا می آورند و می گویند:
"اگر یکی دیگه بود شاید به آنها دروغ می گفت"
و من به این ترتیب می توانم ثایت کنم انسان هر کس را که دید باید شکنجه دهد.
+ نوشته شده در
2007/7/28ساعت 14:16  توسط eugene
|